سلام!!
خوبین؟ خوشین؟ ما هم خوبیم بد نیستیم!
پریروز عصر شاداب یهو زنگ زد گفت: پاشو بیا اینجا فوطی هم هست!!(فاطمه اسمشه! چون دوست نداره بهش بگن فاطی ما بهش میگیم فوطی!)
پا شدیم رفتیم اونجا! با فوطی دیدار تازه کردیم! خدا وکیلی دلم براش تنگ شده بود
! نشستیم عکسهای نامزدی فوطی رو تماشا کردیم! دیگه...یخورده آهنگای آوریلو گوش دادیم! بعد رفتیم پایین کراکوف پنیر خوردیم
!! خداییش خیلی خوشمزه بود
!! بعدش هم مامان اینا اومدن دنبالم!!
توی ماشین هم یک بند دعوا کردن
!! من دیگه خلقم تنگ شده بود
!!
هی با هم دعوا میکنن بعد از من میخوان بینشون قضاوت کنم
!! شما باشین دیوونه نمیشین
؟! من که دیگه نمیفهمم چیکار کنم
!!
خلاصه...دیروز عصر هم خونهء زهرا جلسه بود!! عصر ساعت 5 با هم از کلاس انگلیش جیم شدیم
!! سر راه زهرا میخواست کارت شارژ بخره!! رفیتم سوپر!! زهرا پیاده شد! یه سری رفت تو،برگشت بیرون،خم شد از روی زمین یه چیزی برداشت،دوباره رفت تو
!! یارو تو تعمیرگاه کناری چپ چپ نگاش کرد
!! زهرا اومد سوار ماشین شد! هی زیر زیرکی میخندید
!! معلوم شد خانوم پولاشو انداخته بوده رو زمین با جیب خالی رفته تو مغازه
!!
خلاصه رفتیم خونهء زهرا اینا!!
بچه ها کم کم جمع شدن!
سوری یه دامن جین باحالی واسه خودش دوخته بود
! حسابی حسودیم شد!
نازنین اینا هم رفته بودن سینما! برق رفته بود
،فرستاده بودنشون تو سینما کناری! فیلمشم "زنها فرشته اند" بود! ظاهرا هم فیلم مزخرفی بود!!
نشسته بودیم اسم فامیلی بازی میکردیم! با خ میواس بنویسیم!! علیا ماشالاش باشه هرچی به مغزش فشار آورده بود غذا با خ یادش نیومده بود نوشته بود "خیار ماست"![]()
!! خدا میدونه چقدر خندیدم
!!
شام هم بریونی پلو داشتن که زهرا خودش درست کرده! بسیار تا بسیار خوشمزه بود
!
.
حالا شما بگین...سر میز شام،آدم دهنش پر غذا،خبر مرگش داره کوفت میکنه،جای حرفای بی تربیتی زدنه
؟؟!! ماشالا روشون هم کم نمیشد
!! هرچی من و سوری میومدیم بحثو عوض کنیم دوباره میرسیدیم سر خونهء اول
!! خدا رو شکر من اومدم خونه نفهمیدم بحثشون به کجا رسید
!! اما دیگه کم مونده بود شامارو بالا بیارم
!!
.
.
خلاصه اومدیم خونه!! مامانم هی گفت: هما چمدون باباتو ببند!
من هی گفتم: به من چه!! چرا من همیشه باید چمدون بابا رو ببندم؟؟ مگه خودشون بلد نیستن
؟؟! طفلی بابام خیلی ناراحت شد
. با یه لحن ملایم رنجیده ای گفت: بابا جون نمیخواد تو ببندی،خودم میبندم. دلم واسش سوخت اما از لج مامانم رفتم تو اتاقم درمم قفل کردم. خوابیده بودم که دیدم مامان هی میکوبه به در میگه:همااا!
درو باز کردم گفتم: چیه بابا؟؟؟ مثلا خوابم ها!!
مامان عصبانی گفت: خب زهر مار! فکر کردم مردی!!
تو دلم گفتم: مگه میشه به این آسونی ها مرد؟؟؟![]()
راستی مرگ به همین آسونیه؟؟ یه شب میخوابی و صبح دیگه خونی تو بدنت جریان نداره که بیدارت کنه؟؟؟
نمیخوام تجربه ش کنم!! چون حتم دارم به این آسونیها هم نیست!!![]()
خب...بروبچز! ما فردا داریم میریم تهرون!! اگه رفتیم و دیگه بر نگشتیم حلالمون کنید
!!(رفتم تو جو مرگ!!)
قربان همگی!!
گودبای!
!
نمدونم امروز چرا اینجوری شدم؟ چرا به همه بد و بیراه میگم؟ چرا دندونامو رو هم فشار میدم؟ چرا اینقدر زود عصبانی میشم؟
زندگی عرصه رو بر من تنگ کرده. اما من کوتاه نمیام!
راستی که چقدر دنیا کوچیکه! چقدر همه چیز بی ارزش و گذراست در مقابل اون چیزایی که خدا بهت داده و تو نمیدونی که هستن،چون به همیشگی بودنشون عادت کردی.
مثل مادرت،مثل پدرت،مثل سلامتیت،مثل تمام آسایشی که خدا توسط مامان بابات فراهم کرده! مثل تمام غذاهایی که هرروز میخوری،مثل تمام کلاسایی که هر روز میری،مثل تمام مهمونیایی که میری و میدی!
هیچ وقت شده فکر کنی بعضیها حسرت این چیزایی که تو داری میخورن؟؟ این چیزایی که تو به چشم کم بودن نگاهشون میکنی؟؟
به خودم میگم : هما....تو میخوای اتاقتو رنگ کنی،اما هیچ وقت فکر کردی که بعضی ها حتی به تنهایی اتاقی ندارن که بخوان رنگش کنن؟
میخوای گوشیتو عوض کنی،اما هیچ وقت فکر کردی بعضی از آدما حتی یه گوشی ساده ندارن که بتونن در مواقع ضروری به کسی زنگ بزنن؟
میخوای کفش خیلی خوب بخری،اما هیچ وقت فکر کردی بعضی از آدما کفش چند سال پیششونو تمیز میکنن و میپوشن؟
فکر نکردی؟...پس ساکت باش و فقط فکر کن. اینقدر متوقع نباش.
خوبین؟؟
دیروز یه ساعت خاطره نوشتم..همچین که اومدم اسمایلی هاشو بذارم کامپیوتر هنگ کرد
!! مهم نیست..دوباره مینویسم
!!
از سه شنبه شروع میکنیم....سه شنبه صبح از خواب بیدار شدیم!! بسیار بی حوصله و کسل مینمودیم
،میخواستیم خود را از پشت بام به سمت پایین پرتاب کنیم
!! در همین هنگام،سرکار خانم نازنین خانم،همیانند فرشته ای از مخابرات نازل شده
و ما را برای صرف ساندویچ
(به صورت پیکی
!) در منزل خود دعوت نمودند...اه اه
! خاکی بنویسم بهتره
!!
خلاصه...رفتیم اونجا. کلی خوش گذشت
!! کلی عکسهای دسته جمعی گرفتیم!! مخصوصا یه عکس دو نفره من و زهرا گرفتیم که هردومون توش خوب افتادیم
!! شب هم مامان خانوم جون ساعت نه و نیم فرستادن دنبالم
!! آخه از یه خاطرهء تلخ(اصلا هم تلخ نبود!!) دیگه نمیذارن شبا تا دیر وقت بیرون بمونم..
بگم؟؟...میگم!!
یه بار خونهء یکی از رفخا بودیم!! آخرای شب بود.حدودای ده و نیم..مشغول بزن و بکوب و برقص بودیم
! در همین هنگام مامان گرامی زنگ زدن و گفتن: بفرستم دنبالت؟
من: مامان ما تازه گرم شدیم،شما میگین بفرستم دنبالت؟! یه نیم ساعت دیگه..!
مامان: مامان جون ساعت ده ونیمه،دیر تر دیگه کسی پیدا نمیشه تورو برسونه خونه!
من: مامان گفتم نیم ساعت دیگه بفرستین!
مامان: من الان هرمزو میفرستم دنبالت!
من: من نمیام!
مامان: بیا خونه هما،منو عصبانی نکن!
من: نمیام!
مامان با حالت جیغ بنفش
: هما بیا!!
من با حالت خشم خفته
: نمیام!
مامان: اصلا من دیگه نمیفرستم دنبالت،خودت میدونی آخر شب چیکار کنی!
من: باشه،خداحافظ!
مامان: شترق(قطع مکالمه)!
خلاصه..گوشیو قطع کردم و اومدم رقصیدددددددم تا آخر شب ساعتای یازده- یازده و نیم! اون موقع فقط من و یکی دیگه از دوستام مونده بودیم! اون که راهش از یه طرف دیگه بود،نمیتونست منو برسونه! با تاکسی هم میترسیدم این موقع شب برم
!! بغضم گرفته بود
!! دیگه کم کم داشتم به گه خوردن میافتادم
که مامان زنگ زدو گفت که الان هرمز و با آژانس میفرسته دنبالم
!! خدا میدونه چقدر خوشحال شدم!! ولی وقتی رفتم خونه اصلا به روی خودم نیاوردم که چقدر پشیمون شدم! فقط لبخند احمقانه زدم
!!
خلاصه..چهارشنبه صبح هم به هزار امید و آرزو بلند شدیم که آپ کنیم
،دیدیم بابای محترم چسبیدن به کامپیوتر
!
یکی نیست بگه آخه مرد حسابی تو کار زندگی نداری بیست و چهار ساعته افتادی تو اینترنت
؟؟!
خلاصه...بیخیال آپیدن شدیم! یه خورده رفتیم کمک مامان جان! عصر هم به همراه لشکر شکست خورده(مامان و بچه ها..) رفتیم خونهء مامان بزرگ جان. اونجا هم یه خورده بریز وبپاش کردیم،اومدیم خونه! همچین که رسیدیم برقا رفت
! یه دو ساعتی هم در گرما به سر بردیم! بعدش خبر مرگمون خوابیدیم
!!
پنج شنبه هم طبق معمول این چند وقت ساعت دوازده پا شدم،عین یه شاهزاده خانم نشستم نهار کوفت کردم!! بعد از نهار حدودای ساعت سه،مامور آب اومد کنتورمونو عوض کنه! وقتی مامور رفت،بابام خوشحال اومد گفت: بچه ها،نود هزار تومن سود کردم
! ما همه رفتیم تو کف: چطوووور
؟؟؟
بابابم: هیچی...یارو میگفت باید کنتور جا به جا کنین!! یعنی زمینو بکنین،کلی هزینه کنین،که کنتور از اینور حیاط،بره اونور حیاط
!! اینا همه حداقل صد هزار تومن خرج برمیداشت!! ما اومدیم به یارو گفتیم آقا شما بیخیال جا به جایی کنتور شو،دستمزد شما هم محفوظه!! خلاصه یارو رو با ده هزار تومن خام کردم!! تازه میگفت زیاد هم هست
!!
.
.
بچه هااااا....من دلم N95 میخوااااد
!! الان همش دیویست هزار تومن دارم
!! این لامسب شیصد هزار تومنه
!! دعا کنین پولام جمع بشه بتونم بخرمش
!!!
خب....فعلا
!!
تا حالا شده از در آشپزخونه وارد شی و ببینی داداشت داره خیار شور خورد میکنه
؟؟!
وااای خدا کنه ببینی...واقعا صحنهء خنده داریه![]()
!!
اوه....ببخشید
....سلام
!
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟؟!
ما هم بد نیستیم!!
ما دیشب رفتیم خونهء یکی از رفخا!! خیلی خیلی خوش گذشت
! فقط جای زهرا بی معرفت خالی بود
....همچین که اون رفت مشهد همهء بچه ها یهو مهمونیشون گرفت
!!
چوم....شاید قسمت نبوده
!! خلاصه کلی خندیدیم
...خل بازی درآوردیم
!
یادش بخیر...یه روز صبح رفته بودیم خونهء عمهء مامانم. من و دختر عمهء مامانم که همسن خودمه و فقط یه روز و یه ساعت از من کوچیکتره(
!) نشسته بودیم روی تخت داشتیم قهوه میخوردیم. البته نمیخوردیم
!! چون هنوز داغ داغ بود! ژستشو گرفته بودیم![]()
!!
در همین حین بود که خاله جان محترم به همراه فرزند گرام از در اومدین تو. فرزند داشت از ته سرش جیغ میزد.
!! خاله جان لطف فرمودن در همون حالی که من فنجون قهوهء در حال قل قل دستم بود فرزندو گذاشتن تو بغل من
. اونم نه گذاشت نه برداشت یه لگد محکم زد زیر فنجون
!!
منو میگی؟؟!...عین مجسمه خشکم زده بود
!! نصف قهوه ها ریخته بود رو پای خودم..نصف دیگه ش هم رو زمین و دیوار!! پام داش جلز ولز میکرد..اما مجبور بودم لبخند بزنم
!! شلوارم هم پر از قهوه شده بود
!!
تازه بعد از این حادثه همه احوال فنجون و دیوار و زمینو میپرسیدن نه من بدبختو که تقریبا زیر اون گرما جون دادم
!!
حالا اینی که تعریف میکنم مال یه هفته پیشه
!! الان یهو داغم تازه شد دلم خواست تعریف کنم
!!
امروز هم شماته گذاشته بودم نه و نیم پاشم. شماته خودشو خفه کرد
اما من تا ساعت یک خوابیدم
! تازه وقتی هم بیدار شدم یادم اومد صبح کلاس خیاطی داشتم
و طبق معمول خواب موندم
!!
دیگه پا شدم اومدم پیش مامانم. مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت
و گفت: صبح بخیر! منم هم از همون لبخندهای احمقانه تحویل دادم
!!
میگم....لبخند احمقانه چقدر به درد میخوره
!! منخصوصا برای من که واسه اکثر کارهام جوابی ندارم![]()
!!
خلاصه....اسباب نهار گذاشتم. به دستور مامان خانوم خونه رو جارو کردم چون دیگه گند داشت از سر و روش بالا میرفت![]()
!!
بعد لباسای شسته شده رو تو این هوای گرم پهن کردم
....خدا وکیلی خیلی هوا گرم شده!! بعد از ظهری که دو ساعت برقا رفته بود من دیگه داشتم از گرما دیوونه میشدم
!!
دیگه بعد از نهار هم ظرفارو من شستم
!! بعدش اومدم تو اتاقم طویلهء همیشگی رو یکم مرتب کردم!! تا که برقا اومد پریدم پشت کامپیوتر که تا بابام نیومده آپ کنم
!!
خب من دیگه برم..
حسابی خالی شدم
!!
راستی ممنون از فاطمه و ژاله خانوم عزیزم
!!
گودبای![]()
چطورین؟ خوبین؟ خوشین؟؟
من هر بار که میام نظراتو میخونم،جواباشونو میدم...ولی یادم میره آپ کنم
!!یه ریزه دچار بی معرفتی شدم
!!
اوووووووووه....بهتون گفتم کیبوردمونو تمیز کردم
؟! .. کیبوردو تمیز کردم..اینقده توپ شده
!!! سفییید
!!
میگم...تا حالا فکر کردی اگه همینجوری پیش بری چی میشه؟
بیاین با هم فکر کنیم...راجعبه من.
یه آدم بی عرضه شلوغ که مسئولیت هیچ کاریو قبول نمیکنه
.
اولا عمرا کسی روت حساب نمیکنه. دوما شوهر گیرت نمیاد
! اگر هم بیاد فقط محض اینکه یه دختری میاد میگیرتت
!! سوما در جامعهء چهرهء یه موجود اضافی رو داری که فقط بنزین ماشینارو دود میکنه میره هوا
! یا اینکه آب مصرف میکنی فقط
...یا غذا حروم میکنی
...چهارمن وقتی مردی عوض اینکه با شکوه و جلال دفنت کنن،شبونه میندازنت تو گونی پسته میکننت تو چاه فاضلاب
..اوه عجب سرنوشتی
! { آخر خط - خانم پیاده شو
}
تا حالا بدون بلیط سوار اتوبوس شدی
؟..نه؟....منم نشدم
! اوصولا گفتم یه حرفی زده باشم
!
بچه ها...خسته شدم از بس خاطرات آپ کردم
! یه موضوعی بگین راجعبه ش بحث کنیم..
منتظر موضوعم...تا بعد
گودبای![]()
اوه اوه!! امروز یک ساعت تمام با زهرا حرف زدم
!! حالا چی میگفتیم..چرت و پرت
!!
بیشتر از خاطرات کودکی تعریف کردیم که چقدر ساده بودیم
!! خدا وکیلی......از تلفن خونه زنگ میزدیم به پسرای فامیل
!! دیگه از این ضایع تر نبود
!!
ماشالا نه که آی کیومون اصلا مرغی نبود(
!) کم هم نمی آوردیم. وقتی اونا خودشون خجالت میکشیدن قطع میکردن ما دوباره زنگ میزدیم میگفتیم خاک تو سرت چرا قطع کردی
!!
همیشه هم اسممون یا بهار بود یا پروانه(
)!! خیلی خر بودیم..خیلی
!!
دیگههههههه خبر جدید اینگه من برای اولین بار کوکو سبزی درست کردم
!! قیافه ش مث کوکو سبزیهای معمولیه ولی فکر کنم هیچی مزه نداشته باشه![]()
!! آخه تو دستورش نوشته بود نمک و فلفل بپاشید روش. من هم با خساست کامل با نمکدون و فلفلدون کمی نمک و فلفل زدم بهشون
!!
اوه اوه..مامانم رفت بالا سر کوکو ه
ا!! الانه که بگه افتضاح کردی
!! گند زدی به سبزی و تخم مرغ!!
بیخیال..میخواست مجبورم نکنه به زور کوکو سبزی سر هم کنم
!!
الان هم دارم مینویسم!!
تازگیها خیلی علاقه پیدا کردم به توصیف محیط اطرافم
! یعنی همه چیز به صورت کلمات کتابی کنار هم چیده میشه تو مغزم
!! فکر کنم خل شدم
!!
الان چند روزه رفتم تو فکر داستان نوشتن!(یکی نیست بگه تو سر پیازی یا ته پیاز
؟!)
موضوعشو نمیگم. اگه خدا خواست و من هم نوشتم(
!) براتون میذارم بخونین!! حس و حال داستان تعریفیدن ندارم!
عصری کلاس انگلیش داریم. دوتا یونیت باید حل کنیم
! منم که حساااااااااااااس معمولا میرم از روی جوابهای آخر کتاب مشقامو مینویسم
!! دوست دارم
...اه!!
خب من دیگه برم به کوکوهام برسم![]()
![]()
!!
بای![]()
چطورین؟
خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟؟!![]()
ما هم بد نیستیم!!
میگذرونیم.
چه خبر؟
ما که سلامتی. الان از کلاس انگلیش اومدیم
. امروز خیلی خوش گذشت
. اوصولا کلاسای انگلیشمون خیلی خوش میگذره.واااااااااای علیه...اگه تو عروس بشی من دق میکنم
!! اصلا کلاسمو عوض میکنم. فضای کلاس بی تو واسم خفقان آوره
!!
میخوام تابستونی برم کلاس نقاشی و خط و تنیس و بسکتبال و اوووووووووووووووووووووووه....کلی برنامه دارم![]()
!!
میخوام یخورده کدبانوگری یاد بگیرم
!! چون خودم دیدم کارارو بلدم بکنم اما به روش شتری
!!
اوصولا خیلی قلدرم
....باید یکم بیشتر خانوم باشم،ناسلامتی ۱۶ سالمه
!! بالاخره از چشم مردم هم که باشه میگن دختره هیکل گنده کرده،مغزش اندازهء مورچه س
!!! هیچ هنری نداره!!
آخه میدونی...ما میخوایم باعث افتخار آقامون(!) باشیم
،نه سرشکستگی!!!
خلاصه.........دیروز پریروزا چند تا آهنگ ساسی مانکن از زهرا گرفتم. یکی دیوونه خونه،یکی پارمیدا. از آهنگ دیوونه خونه ش خیلی خوشم اومد
!! جدا خل و چلی بود.
آخی....خل و چل
!! یادش بخیر. یه روزی اسممو گذاشته بودم خل و چل
. البته هنوز هم خل و چل هستم(
!) اما به همون دلایل بالا که مطرح شد گفتم بیخیال خل و چل!!!!
دیگهههههههههه....امروز مصاحبه با تهی و گوش دادم. خداییش خیلی از خود راضیه
!!! اما خوب میخونه!!!
تو کلاس یه مشت بیسکوییت دیجستیو بود.من و زهرا دوتایی خوردیمشون
!! آخه خیلی خوشمزه ان
!!!
یک چایی هم ساختم آه ه ه ه!!!! صد بهتری چای اصفهان
(!)!!!!!
خب...من دیگه برم یه سری به اطراف بزنم!!![]()
خب...چه خبر؟
هه....خیلی عجیبه،من تازگیها انس عجیبی به تخم مرغ گرفتم!! ۲۴ ساعته دارم فکر میکنم هر وقت گشنم شد تخم مرغو اینجوری بپزم از فلان چیزا هم بکنم توش،بشینم بخورم!! چند روز پیش مامانم میگفت اگه اینجوری پیش بری یه روز صبح بلند میشی میبینی یه دونه پر رو کله ت در اومده!! منم دامن دادم گفتم عوض صبح بخیر هم میگم قد قد!! خلاصه کلی خندیدیم!!
وااای که چقدر اف ال ستودیو هلوه!!! آخر آهنگ ساختنه!! البته ما بخاطر مقدم پدر جان مجبور شدیم پاکش کنیم.و الا گندش درمیومد!!
الان خیلی سعی دارم تکسهای پرمعنی بگم.همینجوری میتونم یه سری مزخرف سر هم کنم اسمشم بذارم حرفای دلم.اما موضوع اینه که میخوام واقعا حرفای خودم باشه،میدونیییییی!!
اه..اصلا دوست ندارم احساساتی بنویسم،چون بلد نیستم. به قول شاعر کار هر کس نیست عاشقانه سرودن...!
بیخیال..دیگه چه خبر؟
بابا بزرگی چند روز پیش رفتن تهرون آب مروارید چشمشونو عمل کردن.
من امروز نشستم یه میلیون تا أویز موبایل درست کردم!! نمیدونم خودم میخوام مصرفشون کنم یا بفروشمشون...
آخییییییییی...ابی برق گرفتتش،دستاش سوخته،بردن بخیه زدن! اینقده دلم واسش سووووووووووووخت.مامانم میگفت برق از تو قلبش رد شده..خیلی خدا بهش رحم کرده.
الانم با خاله جان رفتن باندشو عوض کنن.
ایشالا که زود خوب بشه.
دیگهههههههههه....ما که کارای معمولی میکنیم.
هااااااان...بذارین از جلسهء نوه های بابا محمود براتون بگم.
اول من یه کیکی درست کردم که مامانم گفت: ایراد نمیشه بهش بگیری!! کیک شکلاتی شماره دو خانم دهدشتی.با شربت کره و عسل و خامه و توت فرنگی لاش.روش هم یه کرم شکلاتی فوق العاده خوشمزه که با شیر عسلی درست میشه.
ظرف میوه مون هم اینقده باحال شده بود!!روش گریپ فروت و کیوی شکل گل گذاشته بودم. اینقدر خودم خوشم اومده بود،هزار تا عکس ازشون گرفتم!! اگه وقت شد میذارمشون تو فوتو بلاگم...راستی شماها هیچ موقع کنجکاو نشدین برین فوتو بلاگ یه آدم خل و دیوونه رو ببینین؟؟!!
برین ببینین.من خودم که عکسهاشو خیلی دوست دارم!!
دیگهههههههههههه!!! من هر وقت متنی که نوشتم میخونم همهء خاطراتم یادم میره!!!
آهان...یه قهوه هم با شیر عسلی درست کردم.به نظر خودم که خیلی خوشمزه شد.البته غیر مستقیم شنیدم که مسرت گفت : چه قهوهء خوشمزه ای!!
ای بابا....آدم یه چیزی دلش میخواد،دعا میکنه،التماس میکنه پیش خدا و بنده های خدا.بعد وقتی به دستش آورد از خدا تشکر نمیکنه!! واقعا من چه بندهء احمق بیشعوری هستم!! اصلا از خودم خوشم نمیاد!!!
خدایاااا ممنون ممنون ممنون ممنون صدتا ممنون به خاطر تمام چیزهایی که به من دادی و من قدرشونو ندونستم.آخه من بندهء نفهمی هستم،عقل هم ندارم..منو ببخش!
الان صفیه اومده اینجا تمرکز خاطره نویسی منو بهم میزنه...میرم فعلا
بای
یه ماه از شروع سال ۸۷ گذشته و من هنوز هیچی نشدم!!بیخیال..آدم توقع زیادی هم از خودش نداشته باشه خوبه!!
تو این مدت که چیزی ننوشتم یکی از اقواممون فوت شدن.خدا رحمتشون کنه،مرد خوبی بودن.البته من که یادم نمیاد ایشونو دیده بوده باشم...ولی،پشت سر مرده غیبت خوب نیست!!
روز پرسه رسمی این آقا من قرآن جمع میکردم.مچ دست چپم داشت از اونوری خم میشد،چون سینیش سنگین بود،خود قرآنها هم که دیگه واویلا.....!!!
بعد از اونجا رفتیم خونه مامان بزرگم خداحافظی.آخه بابا بزرگم داشتن میرفتن تهرون واسه عمل چشمشون.آخه آب مروارید داره.خلاصه رفتیم اونجا.حسابی تحویلمون گرفتن.بعد اومدیم به طرف خونه.
سر راه رفتیم تفنگهای بابا رو از خونه خاله نرگس گرفتیم.موقع بازگشت وقتی تو آسانسور بودیم ابراهیم بلند گفت: خداحافظ!!!وای خدا....میخواستم درسته قورتش بدم!!!
خلاصه رسیدیم خونه.بابام طبق معمول هردفعه که میخواد بره تهرون خوشحاااال!! فقط بلده خوش حالی ماهارو گند بزنه توش!! این کامپیوتر هم در نبود بابا بدجور دلش گرفته،هربار که مشغولش میشی ۱۰ بار هنگ میکنه..البته الان گوش شیطون کر آپدیتش کردم یکم حالش بهتر شده!!
دیروز شاداب و زهرا اینجا بودن.شام طبق معمول همیشه بهشون نون پنیر تخم مرغ دادم.آخه ما اصلا عادت نداریم شبا شام بپزیم،تازه هیچی هم تو خونه نداشتیم.ولی خدا وکیلی کاملا شاممون کافی بود.
زهرا ساعت هشت و نیم رفت...هه هه! یاد یه چیزی افتادم.یه یارویی تو این آژانس تاکسیرانی کنارمون هست اسمش هست حبیب الله.بابای زهرا تغییر اسم دادن بد بختو اسمش شده: حبیب بلا!!
خلاصه.از اون دفعهء قبل که شاداب اینجا بود و آخرین نفر رفت و من فقط نیگاش کردم،اینباری سعی کردم به طرز خیلی مهمان نوازانه ای باهاش رفاقتی حرف بزنم،درکش کنم،بخندم باهاش.بالاخره باباش ساعت ده اومدن دنبالش.
ولی در کل get together خوبی بود. الان هم میخوام برم!!! بای
این چند شب خیلی خواب میبینم.چند شب پیشا خواب دیدم شوهر کردم!! دوباره شب بعدش خواب دیدم سه تا غده بزرگ رو قفسه سینه م دراومده!! دیشب خواب میدیدم با ۲۰۶ مامانم فرار کردم!! حالا ۲۰۶ مامانم کجا بود یا از چی فرار میکردم خدا میدونه!! بعدش ییهو زمان عوض شد. من تو یه فروشگاهی کار میکردم. به شدت هم غربت زده شده بودم!! (فکر کنم شام خیلی خورده بودم!!)
بیخیال.صبحی هم بیدار شدم.مامان و بابا تشریفشونو بردن. منم نشستم پای نت. حالا مامانم اومده میگه امروز بریم سیزده به در یا فردا!
راستی سیزده به درتون مبارک!! صد سال به این سالها. ایشالا که هر سال هممون زنده باشیم همهء عیدا رو به همدیگه تبریک بگیم.
نمیدونم نهار چی داریم. میدونین که روزی ده بار من به آشپزخونه سر میزنم!! غذاها رو،رو به راه میکنم!!
آره داشی زندگی بالا پایین داره،تابستونت رفته،حالا پاییز باته؟!... بقیش هم به دلیل سانسوری بودن تکس سانسور میشود!!
بای
خب خب...چه خبر؟ ما رفتیم میناب.جاتون خالی تا چشم کار میکرد آدم مزخرف بود!! از بس که اینا بی فرهنگ بودن.اومده بودن تو حیاط مهمونسرا چادر زده بودن!! نه یکی دو تا...شاید بیش از صد تا چادر من اونجا دیدم!!هوا بی نهایت گرم و خفقان آور بود. ما هم واسه خرید روزی دو ساعت ماشین سواری میکردیم( از میناب به بندر - از بندر به میناب) خلاصه جنمون در اومد حسابی. فقط هم روز آخری رفتیم کنار دریا. اونم دم غروب بود و ما نتونستیم خیلی صفایی بکنیم ولی در کل خوب بود،خوش گذشت. من الان دو هفته س حساسیتم. رفته بودیم میناب خوب شده بودم. وقتی برگشتیم دوباره زد بالا. بدجوری حالم خرابه. یک ریز عطسه میکنم.گلومم میخاره ناجووور. دوربین اونجا برده بودم.عکس هم گرفتم. اما حالا هرچی دنبال سیم یو اس بیش میگردم پیداش نمیکنم که بتونم عکسامو بذارم!! بیخیال. قسمت نبوده.
نمیدونم چرا گاهی وقتا فکر میکنم دنیا با من سر جنگ داره. گاهی وقتا هم اینقدر همه چی بر وفق مراده که نگران میشم : نکنه خوشبختی بزنه زیر دلم؟؟! نه...
یادش بخیر که قدیما با ۲۵۰ تومن میرفتیم خونهء مامان لیلا. اما حالا با کمتر از ۶۰۰ تومن تا خونهء زهرا اینا نمیبرنت!! یادش بخیر که قدیما همهء همسایه ها از هر کوچه ای مینشستن دم در خونهء همدیگه و با هم گپ میزدن. حالا همسایهء دیوار به دیوارتو سالی یه بار میبینی. یادش بخیر قدیما سوپر سر کوچهء بغلی تحویلت میگرفت. حالا که وضعش خوب شده وقت نداره برات جنس بفرسته و خودت باید بری بگیری. یادش بخیر قدیما عیدای نوروز همه دور هم جمع میشدیم و میگفتیم میخندیدیم. حالا جمع نمیشیم،اگر هم بشیم،همه با همدیگه قهرن.
یاد چه چیزها بخیر...که الان دیگه اونجوری نیستن. واقعا یاد همهء چیزهای خوب بخیر!!
چی آپ کنم؟ نمیدونم!
اگه یه روز پا شدی و دیدی دیوارها همه رو سرت خراب شدن و تو موندی و حوضت، غصه نخور. چون غیر تو هزار نفر دیگه هم خونه خراب هستن. به اونا فکر کن که چند ساله بدون دیوار زندگی میکنن. و تو دلت میسوزه.
خب خیلی مزخرف بود! به خودمون افتخار میکنیم که اینقدر چرت و پرت تو مغزمون جا میگیره. الان یه کارت عروسی آوردن. آخر دهاتی!! دوطرفش گل رز، وسطش هم یه قلب!! خدا شفا بده واقعا!!
من نمیدونم این نامزدا خجالت نمیکشن جلوی جمعیت دل و قلوه ردوبدل میکنن؟!! خدا وکیلی..! من خودم باشم حالم به هم میخوره اگه نامزدم هی جلوی اونای دیگه ابراز احساسات کنه!!
احساسات بین یه زن و شوهر فقط مال خلوت خودشونه، نه مجامع عمومی!!
به قول مامانم ین کمال پرروییه که یه دختر جلوی باباش به نامزدش پا بده!! البته مامانم به این لفظ نگفت، ولی منظورش کاملا همین بود!!
مامانم میگه اگه من نامزد کنم میذاره مخفی بمونه تا وقتی که خواستیم عروسی بگیریم.چون اصلا از نامزد بازی و معاشرت و تحویل گیری خوشش نمیاد!! منم خوشم نمیاد!! مخصوصا اینکه خیلی غیرت دارم روی مسائل خصوصی زندگیم که این آقای نامزد هم جزو همین دسته س! و دوستای گرامی قطعا منو در این مورد مسخره خواهند کرد..چون من خودم تمسخر گر بالفطره ام!! دختر عموهام که امونشون بریده از دست من و صد البته دختر عمه م شاداب!!
من همیشه فکر میکنم اگه زن همین اقوام نزدیک خودمون بشم چی میشه. فکر میکنم با کی میسازم و با کی نمیسازم. همشون خوبن ولی خونواده هاشون یکم با من سر ناسازگاری دارن!! یه جورایی ساز مخالف میزنن!
خلاصه اینکه من نمیتونم باهاشون بسازم.
اه....چقدر از این فکرا میکنم!!! یکی نیست بگه: کی خواست بیاد تو رو بگیره!!
خب...بیخیال.من دیگه چشام در اومد...دیگه رفتم..
این چند روز همش مهمون داشتیم.یک ریز مشغول پذیرایی و جون کندن بودیم.پریروز که بابا بزرگم اینا اومده بودم چلو کباب دادیم بهشون.دیشب هم دوستای خودم که ساندویچ دادیم بهشون.البته سه چهار نفر بیشتر نبودن ولی آخر شب داشتم از خستگی نفله میشدم.امروز صبح هم صفیه جون هی اختلال ایجاد میکردن در خواب ناز ما، هی وسیله پرت میکردن رو سر این بندهء بدبخت!! خلاصه که یه خواب درست حسابی نکردیم.ما برای عید میخوایم بریم میناب.قراره با ماشین بریم.یکی از دوستهای مامانم اینا هم شاید همرامون بیاد..یعنی بیان!!!اه..من اصلا حس و حال مسافرت با ماشین ندارم.فکر کن!! چند ساعت تمام مث بت بشینی تو ماشین.و طبق معمول باید بین سگ و گربه(خواهر و برادر!) بشینی که با هم دعواشون نشه! تازه مشکل بزرگترش هم اینه که سگ و گربهء گرامی روی تو لم میدن میخوابن!!آب خوردنش هم تو اون وضع مکافاته،چه برسه به غذا خوردن!!به هر حال من دیگه از خیر هرچی خوش گذرونیه گذشتم.گفتم درک! بذار بد بگذره...به قول دلارام: مگه چی از این کهکشان کم میشه؟؟!!دیگهههههههههه..جونم براتون بگه.دیگه از دست هرچی دوست پسره خسته شدم.یا میخوان باهات حرف بزنن،یا ببیننت،یا بکننت،یا ببوسنت،یا هدیه ولنتاین برات بخرن،یا هزار کوفت و زهرمار دیگه!اما وقتی بهشون میگی اینو برام بخرمیگن: اول باید ببینمت.وقتی میگی: چرا؟ میگن: باید بدونیم اون کسی که داریم اینو بهش میدیم کیه! یکی نیست بگه آخه منگل..هنوز نفهمیدی اسگلت کردم؟؟!!خلاصه!! زندگی به آدم فشار میاره . آدم هم ظرفیت که نداره، اینجوری میشه. البته فبلا شاید داشته، ولی حالا ریده شده توش!! خلاصه...دیگه بله و اینا. زهرا هم رفته مشهد. عصری داریم میریم جلسه بدون اون.زهرا گوزو...دلم برات یه ریزه شده. دیشب هم جات فوق العاده خالی بود. مخصوصا که شاداب تا آخر شب موند و مخ منو سالاد کرد. یه ساعت تموم داشت با موبایلش واسه من آهنگ میذاشت.یکی نیست بگه آخه منگل، اومدی مهمونی که چی؟ از این دایورت بازیها در بیاری؟ ولی در کل خوش گذشت.مخصوصا این که مامان اینا بیرون بودن.عوض این که خودم از جیبم مایه بذارم ساندویچ بخرم،دستور دادم اونا برام بخرن!!یه حالی مییییییده!از آیدا گرفتن.تازگیها مشتری آیدا شدیم.
خب...من دیگه برم!!بای فعلا
امروز بلند شدمو اول از همه یاد همون افتادم.موقع نماز ظهر هی گفتم بخونم؟؟نخونم؟؟ یهو آنگوژه شدم و به خودم گفتم: اه!!دخترهء پررو!! خودشم میدونه اگه الان نخونه دیگه یادش میره ولی بازم شک میکنه!!
یه حسی درونمه. منو کنترل میکنه و بهم دستور میده.اما یه حس دیگه ای هم هست.اون از حس اولی بهتره و انسان با مرور زمان به دستش میاره. بهش میگن وجدان. کارش هدایته. در مورد من تا اینجا که خیلی موفق نبوده. اما کم کم داره یه چیزایی اتفاق میفته.
تازگیا یه تغییراتی توی خودم داره به وجود میاد. نمیدونم از اسرات رشد عقله یا همینجوری شده! اما دلیلش هرچی هست احساس خوبی بهم میده. فکر کنم دارم بزرگ میشم. مامانم،مامان بزرگم،بابام...همه فکر میکنن من هنوز بچه ام. ایهاالناس.....من دیگه بزرگ شدم،۱۵ سالمه،میتونم واسه خودم تصمیم بگیرم،عقل هم دارم،از پس تمام کارهای خودم هم بر میام.
خدا شاهده اگه به پولشون احتیاج نداشتم یک لحظه هم صبر نمیکردم ببینم نظر اونا راجعبه من و زندگیم چیه.
کی به شما اجازه داده برای من تصمیم بگیرید؟ خدا یا من؟!
این روزها زیادی به خلاص شدن فکر میکنم. خدایا کمکم کن.
پل الوار. ترجمه احمد شاملو
چی بگم ابری و بارون نمیشی
دردو میفهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته میبینم زیر آوار جنون
منو میبینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم میکنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری منو تنها میذاری
لالهء باغ کدوم گم شده ای چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه شاخه ها رو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکا پریشون نمیشی
منو میبینی و حیرون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصهء عشقو تو گوشت میخونم
بازم افسانه ای افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما دل زخمی لالهء دشت بلا
نکنه غصهء لیلی رو داری واسه این قصه ها مجنون نمیشی
هم فراموش بشن ردشون میمونه..
مثل یوزر پس وبلاگم.
روز اول یه هرفشو اشتباه زدم حالا هر دفعه باید درستش کنم.
من نمیدونم این زندگی چیه.
میگن خدا این فرصتو داده که ما چیزای بهتری برای خودمون بسازیم..
اما ما برعکس داریم خرابش میکنیم.
حکمت چیه؟